تمام ايستگاه مي رود
قطار مي رود....تو مي روي..... تمام ايستگاه مي رود............
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام
اي نــــــــاز تو بهترين سرآغاز ** چشمي به نياز ما بيانداز
قطار مي رود....تو مي روي..... تمام ايستگاه مي رود............
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام
دلم تنگ است ،
دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم
چرا در قلب من
پاییز
طولانی است...

خدایا....
دستان طاعتم را بالا میبرم
و موجهای پرتلاطم ذهنم را بسوی تو روانه میکنم
بار خدایا دلم عجیب گرفته است
ومن با دلی که پیش دلت به تنهایی روزهای خودم میگرید
می گویم
دلم عجیب گرفته است
کاش گلوی فریادی بود
ومرا از حصار بودن رها میکرد
کاش دلم کاش ...
(هم نفس)
بهار که برود دیگر رفته ام
بهار بهانه ی رفتن است
حق با هد هد است که میگفت رفتن زیبا تر است ماندن شکوهی ندارد
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم توی خاک و خاطره تو ی گذشته و گل.
میروم
باید رفت
در خون تپیده و پر پر
سیمرغ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
راستی اگر دیگر نیامدم یعنی که شعله ورم
یعنی سوختم
یعنی خاکسترم را هم باد برده است
میروم اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
میدانم ! این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود رفیق روز های بی قراری ام
قرار مان اما در حوالی کوه قاف
پشت آشیانه ی سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد.......
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این ۱۲ ماه تمام
یک ماه مبارک است آن هم رویت!
زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه شیرین است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز ...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
تهی ست اینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا